رفیق بازی
|
درباره وبلاگ
![]()
سلام من امير متولد تهران از جمله علاقه هايم كامپيوتر طراحي وبلاگ اميدوارم در اين وبلاگ لحظات خوبي داشته بشيد
پیوندهای روزانه
قالب ساز پنگون
خارجی یه سایت یه چیزی کد جاوا وبلاگ ما در اسپات فلش شاهین اییییییییییییییییییییییی دعا عاشقهای شادمهر خطر ناک جالب است باحاله مگه نه سلام یه سایت خیلی خفن تمام پیوندها پیوندها
قالب ساز پنگون
یه سایت خیلی خفن کامران وبلاگ ما در اسپات فیلتر شکن کد جاوا ساخت لوگو ساخت بنر تبلیغات رایگان ساخت قالب ساخت لوگو تبلیغاتی :: قالب ساز :: عکس های تصادفی
کپی رایت
|
داستان طنز» آقاي جدوليزري توي آشپزخانه وول ميخورد و دور و بر خودش ميچرخيد. نميدانست اول بايد سراغ ظرفهاي نشستهاي برود كه تا سقف روي هم تلنبار شده بودند يا به غذاهاي نيم پز شده روي اجاق سر ميزد يا سالن پذيرايي را مرتب ميكرد. حميدخان طبق معمول، جدول به دست طوري توي كاناپه فرو رفته بود كه انگار خيال بلند شدن نداشت. زري، سگرمههايش را توي هم كرد و گفت: از صبح تا حالا دارم به خاطر تو سگدو ميزنم، الانم نميخواي يه تكوني به خودت بدي؟ حميدخان روزنامه را از روي صورتش برداشت. كمي جا به جا شد و گفت: «بيا اينم يه تكون.» بعد هم با صداي كلفت و نخراشيدهاش قهقههاي سر داد كه خانه را لرزاند. زري كه حرصش گرفته بود از توي كابينت پاييني آشپزخانه، كفگير بلندي برداشت و در حالي كه چند بار محكم آن را توي هوا تكان ميداد، گفت: «منو جري نكن حميد، يه كاري نكن كه»... و حميدخان كه اوضاع را قمر در عقرب ديد از جايش بلند شد و گفت: باشه الان ميام ولي قبلش جون مامان جونت بذار اين رديفو حل كنم بعد. ![]() زري ديگر هيچ نگفت چون فكر ميكرد صداي به هم خوردن در كابينت بيچاره كه تا هفت خانه آن طرفتر هم رفت از هر تهديدي كارسازتر بود اما يك دقيقه و چهل ثانيه بعد دوباره شروع كرد به غرزدن: «ده سال آزگاره دارم ميكشم الهي اون چشمات باباغوري بشن كه هميشه توي جدول سير ميكنن، الهي ور بپره اوني كه گفت حميد، يه تكيه جواهره، لگد به بخت خودت نزن.» همه اينها را طوري ميگفت كه حميد نشنود، آخر دلش نميآمد مهماني تولد حميد را با اوقات تلخي خراب كند. (طفلكي، آخه ملاحظه هم حدي دارد!) صداي مهيب به هم خوردن كفگير و ملاقه با قابلمههاي كج و معوج آلودگي صوتي خانه را دو چندان كرده بود. چند دقيقه بعد هم صداي ممتد جاروبرقي كه حميدخان محض گول زدن زري آن را روشن كرده بود ولي در اصل مشغول حل جدول بود، بلند شد. زري همچنان توي آشپزخانه ميچرخيد كه ناگهان به خاطرش آمد يك عالمه خريد دارد، از اينرو دوباره صدايش را مثل تيري در فضاي خانه رها كرد و گفت: حميد، حميد حميد! چند بار كه اين كلمه را تكرار كرد و جوابي نشنيد كفگير به دست راه افتاد توي خانه. وقتي حميد را ديد كه روي صفحه روزنامه خم شده و جاروبرقي هم الكي براي خودش زوزه ميكشيد حالش آنقدر بد شد كه مطمئنا آن لحظه خون خونش را ميخورد. (مطمئنم ديگر، سر جدتان اينقدر گير ندهيد!) حميدخان كه به توصيه اين و آن گوش نكرده و گربه را دم حجله نكشته بود يك آن تصميم گرفت محكم باشد و جبران مافات كند، با خودش فكر كرد ماهي را هر وقت از آب بگيري تازه است. سرش را بالا برد كه چيزي بگويد اما نگاهش كه به آن چشمهاي غضبناك?افتاد، پشيمان شد و كمي از ماستهايش را توي كيسه كرد. زري كه فكر ميكرد عاقل را يك اشاره بس است و از آنجايي كه دلش هم نميآمد روز تولد حميدخان را زهرمار كند! فقط به آن نگاه غضبناك بسنده كرد و ليست خريد را به دست حميدخان داد. القصه، حميدخان كه دررفتن از آن مهلكه برايش غنيمتي بزرگ بود، سر راهش در حالي كه آواز كوچه باغي ميخواند و كلاغها و گنجشكها را با صداي لخلخ دمپاييهاي پارهاش، ميپراند با خودش فكر كرد تا رسيدن به سوپر ماركت احمدآقا لااقل يك ربع وقت دارد كه جدولي، چيزي دستش بگيرد و سرش را گرم كند! چند دقيقه بعد جلوي دكه سرچهارراه ايستاد، يك هزاري پاره از توي جيبش درآورد، روي پيشخوان گذاشت و گفت: «يك كتاب لطفا!» صاحب دكه كه به هيچ وجه نميخواست حميدخان را كه پاي ثابت مشتريهايش بود، از دست بدهد بيچك و چانه هزاري پاره را برداشت، شماره جديد جدول را به دستش داد و گفت: «خدمت حميد آقاي جدولي گل»! حميد به روي خودش نياورد ولي يك لحظه فكر كرد اگر رويش به ديوار زبانش لال باد به گوش زري برساند كه چه اسم نازنيني روي شوهرش گذاشتهاند، چه خاكي بايد توي سرش ميريخت! ولي خيلي زود ذهن پراكندهاش را جمع كرد و رفت توي نخ حل جدول، از آن رفتنهايي كه وقتي چشم باز كرد خودش را مقابل در خانه ديد؛ آن هم با دست خالي بدون ?ريد حتي يك قلم از سفارشات زري. ديگر ماندن جايز نبود. فرار را بر قرار ترجيح داد چون قبل از آن دستش را روي زنگ گذاشته و محكم فشار داده بود. با چه تقلايي خودش را تا سر كوچه رساند و چند كيلو عرق توليد كرد. طرفهاي عصر، مهمانهاي جورواجور، طوري خانه را روي سرشان گذاشته بودند كه صدا به صدا نميرسيد. حميدخان از صدقه سر زنهاي فاميل زري كه دورش حلقه زده بودند و با حرفهاي خاله زنكي مخ هم را ميخوردند، راحت گوشهاي نشسته بود و دور از دسترس باجناقها و مردهاي فاميل، مشغول حل جدول بود. باجناق بزرگش كه شيشه خردههاي ناجوري داشت رو كرد به حميدخان و طوري كه زري بشنود، گفت: «حميدخان خدا وكيلي راستشو بگو وقتي ميخوابي توي خواب جدول حل نميكني؟!» حميدخان شانس آورد كه زري بحث داغي را با خواهرها و دخترخالههايش به راه انداخته بود و خودش را به نشنيدن زد، خودش هم ترجيح داد موقتا به كوچه علي چپ برود! براي همين، جواب باجناقش را نداد و حوالهاش را به خواهرزنش واگذار كرد و اميدوار بود تا آخر همان شب حسابي حالش را بگيرد. از آن طرف جناب باجناق عزيز كه زرنگتر از اين حرفها بود و از آن ناتوهاي روزگار، جواب ندادن حميدخان را به حساب كم آوردنش گذاشت و زير لب گفت: صبر كن حالا برات دارم دوباره. آخر شب وقتي كادوهاي حميدخان را يكييكي باز كردند و كادوي باجناق جان ميان آن همه كادو چشمك ميزد، قيافه عصباني زري و حالتهاي ضد و نقيض حميدخان كه نميدانست بايد ضايع شود يا ذوقزده، ديدني بود. جناب باجناق هم كه خروار خروار?قند توي دلش آب ميشد، كادويش را كه انواع و اقسام كتابهاي جدول بود به حميدخان داد و گفت: شمارههاي بعديشونم باشه ايشاا... جشن سالگرد ازدواجتون! |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
اینم لوگوی وبلاگ ما
بالاخره بنر ما هم آماده شد بنر دوست ما persiangigکسی خواست زیر ۱۵ نگاه نکنه ساخت اولین لوگو برای دوستان هر کی gmail خواست قالب برای پرشین بلاگ قالب شادی قالب برای پرشین بلاگ قالب پریا قالب جام جهانی هم براتون ساختم اینم قالب عشق اینم قالب طبل اینم قالب کانتر اینم قالب بهار قالب عشق ساختم که خیلی قشنگه اینم قالب شاهزاده اینم قالب دانایوس یه قالب جام جهانیه دیگه اینم یه قالب شیک دیگه ساعت فلش زندگی نامه ی رئیس شرکت ماکرو سافت قالب بلوگفا سرويس وضعيت شما در ياهو استفاده از قالب های ما سفارش قالب بازی های جام جهانی را در یاهو مسنجر المپيک حوزه علميه قم آغاز شد تست هوش آرشیو مطالب
مهر 1387
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 دی 1380 اطلاعات شما
»تعداد بازديدها: »کاربر: Admin شمارنده ی ویژه ی وبلاگ
نویسندگان
تقویم و ساعت
ارتبات سریع با ما
امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by gandolve.Blogfa.com
|
W
W
W
.
G
A
N
D
O
L
V
E
.
B
L
G
F
A
.
C
O
M
...
...
...
|